دیدم فقط یه شب ۸/۸/۸۸ بیشتر نداریم . علیرغم خستگی تفالی به حافظ و مولوی و سعدی زدم به نیابت این که چه کنم تا آدم شم. حالا ببینید چی گفتند:
سعدی:
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او سر نتواند کشید پای ز زنجیر او
.
.
گفتم از آسیب عشق روی بعالم نهم عرصه عالم گرفت حسن جهانگیر او
با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم روی بدیوار صبر چشم به تقدیر او
مولانا:
هین به صبر خود مکن چندین نظر صبر دیدی صبر دان را نگر
حافظ:
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ پیاله گیر و کرم ورز والضمان علی
خلاصه این عزیزان ما رو به صبر که نمی دونم صبر برای چی و بخشنده بودن دعوت کردند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:46  توسط باران بهاري
|

