تبليغاتX
سلام باران بهاري باران بهاري

باران بهاري

آموزنده

امروز داشتم يه حكايتي را كه در زير آوردمش مي خوندم بعد كه خوندم به اين موضوع فكر كردم كه اگه كسي بخواد مشكل يابي كنه اينهم خودش خيلي مهمه  يعني در واقع دريافت مشكل خودش متدولوژي داره حالا بهتره حكايت نويس ها و مشكل ياب ها علاوه بر حكايت گويي اينچنيني سعي كنند متدولوژي پي بردن به مشكل و حل آنهم  از نگاه خود فرد (نه شخص بيروني )بگويند. در واقع حكايت زير مشكل يابي توسط شخص ديگري است. 

متن حكايت:

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌كشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايه‌اش درحال آويزان كردن رخت‌هاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.

هر بار كه زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشك شدن آويزان مي‌كرد زن جوان همان حرف را تكرار مي‌كرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز كردم!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:0  توسط باران بهاري  | 


در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدن هستم مي توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
شرح حكايت

پاسخي كه دريافت مي كنيد بستگي به پرسشي دارد كه پرسيده ايد.

براي مثال درباره پاسخ به پرسش زير، نظر شما چيست؟

مي توانم وقتي در تعطيلات هستم روي اين پروژه كار كنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط باران بهاري  | 

نویسنده ای انسان‌ها را به چهار گروه زیر دسته‌بندی کرده است:

  دسته اول
 آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
 آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
 آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
 آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. 

  اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعدادانگشتان دست هم نرسد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط باران بهاري  | 

اين مطلب رو در جايي خوندم كه در کتاب عادت هشتم، استفان کاوی مدل جالبی ارایه کرده است که در عین سادگی بسیاری از پرسش های موجود در مدیریت منابع انسانی را پاسخ می دهد. براین اساس انسان کامل دارای چهار بعد است: جسم، ذهن، دل و روان. انسان کامل برای تکامل این چهار بعد تلاش می کند. کاربرد سازمانی این مدل زیباست:

  1. جسم هر انسانی خواهان حقوق و مزایای منصفانه است.
  2. ذهن هر انسانی در سازمان فریاد می زند: از من بطور خلاق استفاده کن.
  3. دل در پی رفتار مهربان و توجه به عواطف است.
  4. و روان خدمت به نیازهای انسانی به صورت اخلاقی را می طلبد.

اگر هرکدام از این نیازها برآورده نشود وضعیت عدم تعادل پیش می آید و لاجرم آدمی ناگزیر از نشان دادن واکنش است:

سرکشی، از زیر کار در رفتن، بدخواهی، زد و بند، افسردگی،  و …

در عوض، انسان کامل در سازمان، با تمام وجود متعهد به کار است و با هیجانی خلاق منافع خود، سازمان و جامعه را تحقق می بخشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:19  توسط باران بهاري  | 

براي پرورش خلاقيت يكي از تكنيك ها شكستن مفروضاته    
«اگرمی خواهی با من صحبت کنی، اول اصطلاحاتی راکه به کارمی بری تعریف کن.»  ولتر
یکی ازموانع مهم خلاقیت، مفروضات قبلی است که ناخودآگاه اجازه نمی دهند فکردرهمه جهات به حرکت درآید.  لذا شناسایی مفروضات خود ودیگران، اولین قدم برای تغییر مفروضات است. دراین رابطه ، شناسایی انواع مفروضات می تواند کمک مؤثری باشد.

نوع
۱-مفروضات معنایی
۲-مفروضات ارزشی
۳-مفروضات واقعیتی
۴-مفروضات نیابتی

تعریف
۱-عمومیت بخشیدن به تعاریف وبرداشتهای شخصی
۲-عمومیت بخشیدن به یک نظام ارزشی شخصی
۳-عمومیت بخشیدن به اطلاعاتی که ما فکرکرده ایم واقعیت هستند.
۴-عمومیت بخشیدن به تجربیات دیگران

مثال
۱-امتحان سخت- کارمشکل- مأموریت غیرممکن.
۲-گرفتن نمره خوب مهم تراز یادگیری است.
۳-همه دوره های ریاضی احتیاج به ماشین حساب دارد
۴-فارغ التخصیلان رشته‌های مختلف به ورق های امتحانی تحصیل خوداحتیاج پیدا خواهند کرد.

برگرفته ازکتاب:تکنیکهای خلاقیت/ صمدآقایی
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:20  توسط باران بهاري  | 

توي يه سايتي يه تويسنده  كه فكر كنم بايد روانشناس يا روانپزشكي باشه مثال قابل تامل و در عين حال زيبايي در مورد خلق و خو و شخصيت و..در مورد انسان گفته ،  من كه خوشم اومد و اون اينه كه:

 "اگر «سرشت» را به عنوان زيرساخت و بنيان (فونداسيون) ساختمان ذهن و روان آدمي فرض كنيم، آنگاه مي توانيم «منش » (كاراكتر) را به مثابه ستون ها و «انگيزش» و «روان» (جنبه روحاني آدمي) را همچون سفت كاري آن در نظر بگيريم. خلق، اضطراب، ترس، هراس، وسواس، روان پريشي (سايكوز) و ديگر صفات و اختلالات (بيماري هاي) روانپزشكي در اين الگو و مدل من همسان و همانند ظريف كاري، ابزار، ارائه ها (تزئينات) و روبناي اين ساختمان دانسته مي شوند."

 

مثال ديگرش اينه:

"من آدم ها را به لوكوموتيو تشبيه مي كنم: لوكوموتيوهايي كه مي توان آنها را در سه دسته لوكوموتيوهايي با آتشدان كوچك، متوسط و بزرگ گروه بندي كرد. لوكوموتيو هاي داراي «آتشدان شخصيتي» كوچك، توانايي بر دوش كشيدن بار كمتر و به پيش رفتن با شتاب كمتري را دارند اما در عوض آهسته اما پيوسته راه مي پيمايند: دود، آلودگي و سر و صداي كمتري دارند، خانه هاي اطراف راه آهن را كمتر مي لرزانند، احتمال خروج از خط شان كمتر است و در صورت بيرون رفتن از ريل آسيب كمتري پديد مي آورند. دو شخصيت پرهيزگرا- مردم گريز و وابسته را مي توان در اين دسته قرار داد.
    
    لوكوموتيوهاي داراي «آتشدان شخصيتي» بزرگ، از توانايي بر دوش بردن بار بيشتر و شتابان به پيش تاختن برخوردارند اما در عوض چه بسا دچار سانحه و آسيب مي شوند: دود، آلودگي و سر و صداي فراواني دارند، خانه هاي پيرامون راه آهن را دچار لرزش بسيار مي سازند، احتمال بيرون رفتن از خط شان بيشتر است و در صورت خروج از ريل آسيب فراوان تري به بار مي آورند. چهار شخصيت كلاستر B به همراه دو شخصيت آزارگر (ساديستيك) و آزارگر- آزارخواه (سادومازوخيستيك) در اين گروه جاي مي گيرند. شخصيت هاي باقي مانده يعني سه شخصيت كلاستر C را مي توان به همراه شخصيت وسواسي- جبري (نظام مند و چارچوب مدار)، شخصيت پرخاشگر- منفعل (لجباز و منفي گرا) و شخصيت افسرده (دپرسيو) در گروه داراي «آتشدان شخصيتي متوسط» جاي داد."

 

براي آشنايي با  معني دسته بندي هاش وبراي نحوه برخورد با برخي از افراد مذكور

هم به ادامه مطلب برويد و مطالعه كنيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:54  توسط باران بهاري  | 

 "بوستيد "كتابي رو تحت عنوان" تصميم‌گيري براي اينكه چگونه تصميم بگيريم" "نوشته که بطور خيلي فشرده آراء اون رو در چند جمله زير  نوشتم:

1-تصميم گيري انسان ها را معمولا دو "عقل منطقي" و " عقل احساسي " مي سازد. كه نسبت بكارگيري  بين اين دو در مورد هر انساني متقاوت است."عقل منطقي " از ضمير خودآگاه ما نشات مي گيرد و "عقل احساسي "  ما از ضمير ناخودآگاه ما نشات مي گيرد . در مواقع هيجانات شديد مثل كنترل يك هواپيما در حال سقوط " عقل احساسي" نقش خيلي موثري ايفا مي كند. در داستا نها شخصيت هايي كه از "عقل احساسي " بيشتري در تصميم گيريشان استفاده مي كنند ، شخصيت هاي مثبت  و قهرمان داستان هستند.

2-اين كه فكر كنيم  به همه جوانب يه موضوع اشراف داريم و بعد تصميم بگيريم اين خودش يه تله است.  همان طور که نيچه گفته است: «ما اغلب نسبت به چيزی که به ما نزديک‌ترين است كمترين آگاهی را داريم.».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط باران بهاري  |