نوشتهاند در نيشابور، مردى، درازگوش خود را گم كرد. هر چه گشت، نيافت. دانست كه خرش را ربودهاند. از مردم پرسيد كه اكنون در نيشابور، پارساترين مرد كيست؟ همه گفتند: «ابوالحسن.» جست و ابوالحسن را يافت. نزدش آمد و گفت:«خر من را تو بردهاى. اكنون آن را بازده.» ابو الحسن گفت:«اى جوانمرد! اشتباه مىكنى. من تاكنون تو را نديدهام و خر تو را نيز نمىدانم كجا است.» مرد روستايى گفت:«خير تو بردهاى و اگر همين الان آن را باز ندهى، بانگ بر مىآرم و مردم را عليه تو مىشورانم.» ابوالحسن درماند و از سر درماندگى دست (به دعا) برداشت و گفت:«خدايا! مرا از دست اين مرد روستايى نجات ده.»
ناگاه مردى از دور پيدا شد. با خود خرى را مىآورد. مرد روستايى خر خويش را شناخت و به استقبال آن رفت. چون درازگوش خود را بازگرفت، به ابوالحسن گفت:«اى شيخ! مرا ببخشا. من از اول مىدانستم كه تو را حاجتى به خر من نيست و تو آن را نبردهاى. اما با خود گفتم كه من به درگاه خدا، آبرويى ندارم تا دعا كنم و او اجابت فرمايد با خود انديشيدم كه بايد صاحب دلى را به دعا وادارم تا به بركت دعاى او خر من پيدا شود. پس چنان كردم تا درمانى و به دعا التجا برى. خداوند دعاى تو را اجابت كرد و خر من پيدا شد.»
* بوشنج يا پوشنگ، نام منطقهاى است در خراسان آن روز. درگذشت وى در سال 348 ه.ق. اتفاق افتاد.
