باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سكه و سبز ه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزو هاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين كمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود و عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
كور باد چشم حسود
باز تكرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سفيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
باز هم بيم و اميد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:23  توسط باران بهاري
|
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و
طريقت ، به علم بسيار اهميت مى داد ؛ چنان كه او را "حكيم الاولياء" مى خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره اى جز اين
نديدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا
گرم تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعيفم و بى كس و تو حامى من
هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آيا روا
مى دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از اين سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفيق ، به طلب
علم از شهر بيرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى خورد و آه مى كشيد.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى گريست و مى گفت : من اين جا بى
كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آيند ، آنان عالماند و
من هنوز جاهل.
ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : اى پسر!چرا گريانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پير گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا به زودى از ايشان در گذرى و عالم
تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى خواهم.
پس هر روز ، درسى مى گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پير
نورانى ، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق ، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:0  توسط باران بهاري
|