تبليغاتX
سلام باران بهاري باران بهاري

باران بهاري

آموزنده

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست،

زندگي چرخش اين عقربه هاست،

زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است،

زندگي مثل زمان در گذر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:3  توسط باران بهاري  | 

معمولا گفته ميشه كه يكي از فرق هاي ما انسان ها با حيوانات اينه كه ما قوه ناطقه داريم و اونا ندارند.اما خيلي هم اينطور نيست .الان ممكنه كه فكر كنيد مي‌خوام بگم كه حيوانات هم مي‌تونند ناطق باشند . حالا اگه اينطوري هم باشه اما اينو نمي خوام بگم .يعني مي خوام بگم كه انسان ها هم در موارد اساسي نميتونند قوه ناطقه داشته باشند. مثلا وقتي صحبت از :"عشق مطلق"مي كنيم .چه كسي مي تونه اونو بيان كنه؟ مثلا وقتي مولانا مي گه: 

"گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم / گفت آن چيز دگر، نيست دگر، هيچ مگو”        

آن "چيز دگر"  چيست كه زبان مولانا از بيان آن عاجز بوده؟ پس زبان قاصر است  و  ما نيز مثل دنياي حيوانات خيلي موارد اساسي رو نمي تونيم از طريق زيان با هم بيان كنيم.            

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:53  توسط باران بهاري  | 

قطعه زير را يک پيرمرد هشتاد و پنج ساله در آستانه ي مرگ نوشته است :

«اگر مي‌توانستم يک بار ديگر زندگي کنم آنوقت بيشتر سفر مي‌کردم. قله‌هاي بيشتري را فتح مي کردم، رودخانه‌هاي بيشتري را شنا مي‌کردم، به نقاط تازه‌تر مي‌رفتم و بستني‌هاي بيشتر مي‌خوردم. با مشکلات حقيقي رو در رو مي‌شدم و مشکلات خيالي را کنار مي‌گذاشتم .
مي‌دانيد، من از آن آدم‌هايي بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زيستم.
اگر دوباره به دنيا مي‌آمدم تمام لحظات زندگي‌ام را از آن خود مي کردم.


من از آن آدم‌هايي بودم که هميشه با دماسنج و کيسه آب جوش و باراني و چتر سفر کرده‌ام. اگر دوباره بدنيا مي‌آمدم، سبک‌تر سفر مي‌کردم.
اگر زندگي از نو تکرار مي‌شد در سپيده‌دم صبح‌هاي بهاري با پاي برهنه به پياده روي مي‌رفتم و در پاييز تا دير وقت به خانه بر نمي‌گشتم، چرخ و فلک‌هاي بيشتري سوار مي‌شدم. طلوع خورشيد را بيشتر تماشا مي‌کردم و اوقات بيشتري را با بچه‌ها مي‌گذراندم ... فقط اگر زندگي تکرار مي‌شد.


منبع:http://www.nilsh.parsiblog.com/
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:36  توسط باران بهاري  |