تبليغاتX
سلام باران بهاري باران بهاري

باران بهاري

آموزنده

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند !


بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .

صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:52  توسط باران بهاري  | 

ای که در عالـم جان قافلـه سالار تویی

در همه کون و مکان دیـــده بیـدار تویی

راز پنهــان نکنم بر درت ای مونس جـان

با که گویم غم دل ٬ محرم اسـرار تویی

زینـت محفـــل ما نام تو باشــد بر لــب

ما همه مست به عشق تو و هشیار تویی

همه شب از غم عشق تو پریشان حـــالم

چــــــه کنم با که توان گفت که آن یار تویی

آن که از عشق تو در آتش غم سوخت منم

آن که دارد نظــــــــر لطف به بیمـــار ٬ تویی

گر ز لطـــف از غــــــــــم ایام رهـــانی ما را

برســــــانی به صــــــف زمــــره ابــرار تویی

تیــره شد باطنم از گردش ایام ولی

گـر نگهداری از این فتنه اشرار تویی

طیبا شکوه ای از غیر ممکن شادان باش

جــــان جــــانــان جهـــان یار من زار تویی

شعر از خانم : طیبه الهی قمشه ای ٬ به نقل از کتاب گفتگوباخدا ۳

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:56  توسط باران بهاري  |