حالا من نمي دونم كه چون اون ها نابغه بودند اتفاقات روزانه خودشون رو يادداشت مي كردند يا چون يادداشت مي كردند نابغه شدند. حالا در هر حال امتحانش مجانيه يادداشت روزانه بنويسيم شايد ما هم نابغه شديم!!!!
آموزنده
حالا من نمي دونم كه چون اون ها نابغه بودند اتفاقات روزانه خودشون رو يادداشت مي كردند يا چون يادداشت مي كردند نابغه شدند. حالا در هر حال امتحانش مجانيه يادداشت روزانه بنويسيم شايد ما هم نابغه شديم!!!!


اما خندان بود
شال و كلاهي پوشيد
در دلش چيزي بود
از جنس شوق
هيجاني براي طلوعي دوباره
خيره به من نگاه كرد
انگار مي خواست بگه
تو برو
آخه خيلي سردم شده بود
رفتم و از پشت پنجره ساعت ها نگاهش كردم
او چه مي خواهد بگويد؟!!
بالاخره صبح شد!
آدم برفي با همان شال و كلاه
و
چهره خندان
و
نگاه خيره
گفت:
اميد بايد داشت ، اميد



در ابتدای حالت ابویزید گفت:
الهی راه به تو چگونه است؟ جواب آمد " ارفع نفسک فی الطریق فقد وصلت " (گفت : تو از راه برخیز که رسیدی چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بود ترکش واجب باشد.)
گفتم ملکا ترا کجا جویم من وز خلقت تو وصف کی گویم من
گفتا که مرا مجو بر تن و به بهشت نزد دل خود که نزد دل پویم من
منبع : تمهیدات : " عین القضات همدانی"پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
اخيرا كتابي از "اريك فروم " تحت عنوان " داشتن و بودن " خواندم . اين كتاب به دنبال ريشه يابي اين موضوعه كه چرا يه نفر نمي نونه خوب و عميق مطلبي رو ياد بگيره ؟ چرا نمي تونه خلاقيت داشته باشه ؟ چرا حافظه اش كمه؟ چرا ايمان نمي تونه داشته باشه و بقولي مومن باشه ؟ چرا نمي تونه عاشق خانوده اش باشه ؟ چرا نمي تونه دنيا رو و خودشو و... رو دوست داشته باشه ؟ و بالاخره چرا نمي تونه عاشق باشه؟لازم به توضيحه كه اين نويسنده كه روانشناسه كتاب " هنر عشق ورزيدن " رو نيز نوشته كه مظالب اين كتابها خيلي با هم در ارتباطند.
خوب علت العلل همه اينها رو در اين مي دونه كه اگه ما بخوايم فقط "داشته" باشيم مثلا اگه فقط بخوايم محفوظاتي داشته باشيم و لقبي داشته باشيم دانش و علم رو خوب ياد نمي گيريم سريع هم از يادمون مي ره . چون به دنبال داشتن بوديم اونها مثل چسب الكي به ما چسبيدند و جزء ما و" بودن" ما نشده اند. هيچ خلاقيتي هم نمي تونيم بكار ببريم . اگه ما بخوايم فقط يه خانواده اي داشته باشيم و اون ها را جزء خودمون ندونيم همين طوره يعني خيال مي كنيم كه عاشق خانواده مونيم ولي در واقع اين طور نيست ما تنها به آنها وابسته ايم يا منافع مادي داريم يا بخاطرفرزندان و يا هر وجه مشترك ديگر از اين قبيل اون كانون كه خانواده نام داره درش بسر مي بريم و خيالمون هم راحته كه مثلا "كانون خانواده ! " داريم . در مورد مسائل اعتقادي هم اگه از پاره وجودمون نشه و بودن ما به حساب نياد خيال مي كنيم كه ايمان و اعتقاد داريم در واقع اين طور نيست.
بالاخره اين قضيه داشتن به جاي بودن اينقدر آدمي رو اغفال مي كنه كه نمي ذاره عاشق باشه .
بنابر اين توصيه مي كنه كه اين داشتن ها رو كنار بذاريم نظير همه عرفايي كه داشتن ها رو كنار مي ذارند و بقولي ديگه:" بميريد قبل از آنكه بميريد." تا دوباره با "بودني" زنده و عاشق شويد .
