غیب را ابری و آبی دیگرست
آسمان و آفتابی دیگرست
ناید آن الا که بر خاصان پدید
باقیان فی لبس من خلق جدید
هست باران از پی پروردگی
هست باران از پی پژمردگی
نفع باران بهاران بوالعجب
باغ را باران پاییزی چو تب
آن بهاری نازپروردش کند
وین خزانی ناخوش و زردش کند
همچنین سرما و باد و آفتاب
بر تفاوت دان و سررشته بیاب
همچنین در غیب انواعست این
در زیان و سود و در ربح و غبین
این دم ابدال باشد زان بهار
در دل و جان روید از وی سبزهزار
فعل باران بهاری با درخت
آید از انفاسشان در نیکبخت
گر درخت خشک باشد در مکان
عیب آن از باد جانافزا مدان
باد کار خویش کرد و بر وزید
آنک جانی داشت بر جانش گزید
| حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما |
| از پى قافله با آتش آه آمده ايم |
آيينه ات داني چرا غمــــاز نيست زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست
رو تو زنگار از رخ خود پاك كن بعــد از آن آن نور را ادراك كن
هــــركسي ز اندازهء روشــــــندلي غيب را بيند بقـــــدر صيقـــــلي
هر كه صيقل بيش كـرد او بيش ديد بيشتر آمد بر او صـــــورت پديد
گر تو گويي آن صفا فضل خداست نيز اين توفيق صيقل زان عطاست
قدر همت باشد آن جهـــــــد و دعا ليس للانسان الا مــــــــا ســــعي
واهب همت خــــداوند است و بس همت شــــــاهي ندارد هيچ كس
مادر تو بط آن دريا بدست دايهات خاکي بد و خشکيپرست
ميل دريا که دل تو اندرست آن طبيعت جانت را از مادرست
دايه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معني چون بطان
گر ترا مادر بترساند ز آب تو مترس و سوي دريا ران شتاب
تو بطي بر خشک و بر تر زندهاي ني چو مرغ خانه خانهگندهاي
تو ز کرمنا بني آدم شهي هم به خشکي هم به دريا پا نهي
که حملناهم علي البحر بجان از حملناهم علي البر پيش ران
مر ملايک را سوي بر راه نيست جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
تو بتن حيوان بجاني از ملک تا روي هم بر زمين هم بر فلک
تا بظاهر مثلکم باشد بشر با دل يوحي اليه ديدهور
قالب خاکي فتاده بر زمين روح او گردان برين چرخ برين
ما همه مرغابيانيم اي غلام بحر ميداند زبان ما تمام
پس سليمان بحر آمد ما چو طير در سليمان تا ابد داريم سير
با سليمان پاي در دريا بنه تا چو داود آب سازد صد زره
آن سليمان پيش جمله حاضرست ليک غيرت چشمبند و ساحرست
تا ز جهل و خوابناکي و فضول او بپيش ما و ما از وي ملول
تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند کو کشاند ابر سعد
چشم او ماندست در جوي روان بيخبر از ذوق آب آسمان
مرکب همت سوي اسباب راند از مسبب لاجرم محجوب ماند
آنک بيند او مسبب را عيان کي نهد دل بر سببهاي جهان

رستخيزي كن تو پيش از رستخيز

آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان بارش كند نبود بكار
آب اندر ناودان عاريتي است
آب اندر ابر و دريا فطرتي است
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان همسايه در جنگ آورد
خويش را عريان كن از فضل و فضول
تا كند رحمت به تو هر دم نزول

آن كه جان در روي او خندد چو قند از ترش رويي خلقش چه گزند!؟
ن

