تبليغاتX
سلام باران بهاري باران بهاري

باران بهاري

آموزنده

هیچ بارانی نمی بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هیچ گلی جوانه نمی زند ؛ مگر هدیه شود
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ؛ مگر شیرین باشد ؛ هیچ لبخندی نیست ؛ مگر شادی بیاورد
پس :
بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد
گلهای عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به دیگران هدیه کنی
خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به یادشان بیاوری
لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادی را بیفشانی
و بهاری بیاید تا بدانی ؛ باز هم فرصت بودن هست
 
 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:10  توسط باران بهاري  | 

 امشب سردش  شده بود

اما خندان بود

 شال و كلاهي پوشيد

در دلش چيزي بود

از جنس شوق

هيجاني براي طلوعي دوباره

خيره به من نگاه كرد

انگار مي خواست بگه

تو برو

آخه خيلي سردم شده بود

رفتم  و از پشت پنجره ساعت ها نگاهش كردم 

او چه مي خواهد بگويد؟!!

بالاخره  صبح شد!

 آدم برفي با همان شال و كلاه

  و

چهره خندان

 و

نگاه خيره

گفت:

اميد بايد داشت ، اميد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:21  توسط باران بهاري  | 

اخيرا كتابي تحت عنوان " تسخير طبيعت درون" نوشته "سوامي ويوكاناندا " رو خوندم .در اين كتاب نوشته شده كه "غريزه" ، " عقل" و " متافيزيك "  با هم مرتبطند و به ترتيب متكامل ترند . يعني به بعلت تكامل آنها ، ماهيت آن تغيير مي كند و در سه بخش مختلف تقسيم مي شوند نه آنكه از ابتدا به ساكن ارتباطي با هم نداشته باشند و با هم مختلف باشند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:37  توسط باران بهاري  | 

بیستم آذر ماه مطابق ۱۱ دسامبر روز جهانی کوهستانه سازمان فائو موضوع روز جهانی کوهستان در سال ۲۰۰۹ رو " مدیریت خطرات ناشی از بلایای طبیعی" اعلام کرده. به مناسبت این روز عکس زیر رو تقدیم به شما می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:19  توسط باران بهاري  | 

در ابتدای حالت ابویزید گفت:

الهی راه به تو چگونه است؟ جواب آمد " ارفع نفسک فی الطریق فقد وصلت " (گفت : تو از راه برخیز که رسیدی چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بود ترکش واجب باشد.)

                                    

                 گفتم ملکا ترا کجا جویم من               وز خلقت تو وصف کی گویم من

                گفتا که مرا مجو بر تن و به بهشت      نزد دل خود که نزد دل پویم من 

  منبع : تمهیدات : " عین القضات همدانی"
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:33  توسط باران بهاري  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:41  توسط باران بهاري  | 

 اخيرا كتابي از "اريك فروم " تحت عنوان " داشتن و بودن " خواندم . اين كتاب به دنبال ريشه يابي اين موضوعه كه چرا يه نفر نمي نونه خوب و عميق مطلبي رو ياد بگيره ؟ چرا نمي تونه خلاقيت داشته باشه ؟ چرا حافظه اش كمه؟ چرا ايمان نمي تونه داشته باشه و بقولي مومن باشه ؟ چرا نمي تونه عاشق خانوده اش باشه ؟ چرا نمي تونه دنيا رو و خودشو و... رو دوست داشته باشه ؟ و بالاخره چرا نمي تونه عاشق باشه؟لازم به توضيحه كه اين نويسنده كه روانشناسه كتاب " هنر عشق ورزيدن " رو نيز نوشته كه مظالب اين كتابها خيلي با هم در ارتباطند.

خوب علت العلل همه اينها رو در اين مي دونه كه اگه ما بخوايم فقط "داشته" باشيم مثلا اگه فقط بخوايم محفوظاتي داشته باشيم و لقبي داشته باشيم دانش و علم رو خوب ياد نمي گيريم سريع هم از يادمون مي ره . چون به دنبال داشتن بوديم اونها مثل چسب الكي به ما چسبيدند و جزء ما و" بودن" ما نشده اند. هيچ خلاقيتي هم نمي تونيم بكار ببريم .  اگه ما بخوايم فقط يه خانواده اي داشته باشيم و اون ها را جزء خودمون ندونيم همين طوره يعني خيال مي كنيم كه عاشق خانواده مونيم ولي در واقع اين طور نيست ما تنها به آنها وابسته ايم يا منافع مادي داريم يا بخاطرفرزندان و يا هر وجه مشترك ديگر از اين قبيل اون كانون كه خانواده نام داره درش بسر مي بريم و خيالمون هم راحته كه مثلا "كانون خانواده ! " داريم . در مورد مسائل اعتقادي هم اگه از پاره وجودمون نشه و بودن ما به حساب نياد خيال مي كنيم كه ايمان و اعتقاد داريم در واقع اين طور نيست.

بالاخره اين قضيه  داشتن به جاي بودن اينقدر آدمي رو اغفال مي كنه كه نمي ذاره عاشق باشه .

بنابر اين توصيه مي كنه كه اين داشتن ها رو كنار بذاريم نظير همه عرفايي كه داشتن ها رو كنار مي ذارند و بقولي ديگه:" بميريد قبل از آنكه بميريد." تا دوباره با "بودني" زنده و عاشق  شويد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:52  توسط باران بهاري  | 

دیدم فقط یه شب ۸/۸/۸۸ بیشتر نداریم . علیرغم خستگی تفالی به حافظ و مولوی و سعدی زدم به نیابت این که چه کنم تا آدم شم. حالا ببینید چی گفتند:

سعدی:

صید بیابان عشق چون بخورد تیر او                   سر نتواند کشید پای ز زنجیر او

.

.

گفتم از آسیب عشق روی بعالم نهم                 عرصه عالم گرفت حسن جهانگیر او

با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم               روی بدیوار صبر چشم به تقدیر او

 

مولانا:

هین به صبر خود مکن چندین نظر               صبر دیدی صبر دان را نگر  

حافظ:

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ                 پیاله گیر و کرم ورز والضمان علی

 

خلاصه این عزیزان ما رو به صبر که نمی دونم صبر برای چی و بخشنده بودن دعوت کردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:46  توسط باران بهاري  | 

يه نفر در مورد فرق بين بودن فرهنگ و نبودن آن حرف جالبي مي زد و اون اين بود كه هر وقت ديديد يه نفر  و يا يه قشري و يا يه ملتي به كميت توجه مي كنند مثلا داشتن خانه بزرگ ، مدرك بيشتر و بالاتر ، ماشين گران قيمت تر و از اين قبيل يعني اون فرد ، يا اون ملت فقر فرهنگي دارند و چنانچه مواجه شديد با اين موضوع كه فردي يا ملتي به جاي كميت به كيفيت اهميت مي ده يعني اهميت داشتن خانه راحت تر به جاي خانه بزرگتر ، ماشين مناسب تر به جاي ماشين گران قيمت تر  ، كار كردن و تحصيل كردن در حوزه مورد علاقه به جاي اخذ مدرك بالاتر و غيره يعني مواجه شديد با فرد يا قومي كه صاحب فرهنگند.

حالا  ما و پيرامونمون از كدام نوع هستيم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:6  توسط باران بهاري  | 

يه چيزي كه خيلي باب شده سيل عظيم مطالب روانشناسيه و آدمها هم به اميد اين كه شايد از اين مطلب و اون مطلب جوابي بگيرند خيلي جذبش مي شند . اما ممكنه سر آخر نااميد بشند و ببيند كه همون آدمند و فرقي نكردند . هر چند نقش آگاهي داشتن از اين قبيل موارد رو رد نمي كنم ، اما به نظر من در خيلي از موارد يكي از موارد مهمي كه بايد روي اون كار كنيم ، كار كردن روي فرهنگ ، جامعه و روانشناسي اجتماعي است  كه اول بستر سازي بشه تا بعدش اگه يه بنده خدايي خواست روي خودش كار كنه گيج نشه.   البته شايد با خوندن اين پست بگيد اين كه يه حرف بديهيه ولي نمي دونم چرا حالا براي من اينقدر واضح و پر اهميت شده!؟ 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:55  توسط باران بهاري  |