اخيرا كتابي از "اريك فروم " تحت عنوان " داشتن و بودن " خواندم . اين كتاب به دنبال ريشه يابي اين موضوعه كه چرا يه نفر نمي نونه خوب و عميق مطلبي رو ياد بگيره ؟ چرا نمي تونه خلاقيت داشته باشه ؟ چرا حافظه اش كمه؟ چرا ايمان نمي تونه داشته باشه و بقولي مومن باشه ؟ چرا نمي تونه عاشق خانوده اش باشه ؟ چرا نمي تونه دنيا رو و خودشو و... رو دوست داشته باشه ؟ و بالاخره چرا نمي تونه عاشق باشه؟لازم به توضيحه كه اين نويسنده كه روانشناسه كتاب " هنر عشق ورزيدن " رو نيز نوشته كه مظالب اين كتابها خيلي با هم در ارتباطند.
خوب علت العلل همه اينها رو در اين مي دونه كه اگه ما بخوايم فقط "داشته" باشيم مثلا اگه فقط بخوايم محفوظاتي داشته باشيم و لقبي داشته باشيم دانش و علم رو خوب ياد نمي گيريم سريع هم از يادمون مي ره . چون به دنبال داشتن بوديم اونها مثل چسب الكي به ما چسبيدند و جزء ما و" بودن" ما نشده اند. هيچ خلاقيتي هم نمي تونيم بكار ببريم . اگه ما بخوايم فقط يه خانواده اي داشته باشيم و اون ها را جزء خودمون ندونيم همين طوره يعني خيال مي كنيم كه عاشق خانواده مونيم ولي در واقع اين طور نيست ما تنها به آنها وابسته ايم يا منافع مادي داريم يا بخاطرفرزندان و يا هر وجه مشترك ديگر از اين قبيل اون كانون كه خانواده نام داره درش بسر مي بريم و خيالمون هم راحته كه مثلا "كانون خانواده ! " داريم . در مورد مسائل اعتقادي هم اگه از پاره وجودمون نشه و بودن ما به حساب نياد خيال مي كنيم كه ايمان و اعتقاد داريم در واقع اين طور نيست.
بالاخره اين قضيه داشتن به جاي بودن اينقدر آدمي رو اغفال مي كنه كه نمي ذاره عاشق باشه .
بنابر اين توصيه مي كنه كه اين داشتن ها رو كنار بذاريم نظير همه عرفايي كه داشتن ها رو كنار مي ذارند و بقولي ديگه:" بميريد قبل از آنكه بميريد." تا دوباره با "بودني" زنده و عاشق شويد .




